دوباره

آهای حرومزاده ها! من هنوز زنده ام!

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ مهر ۱۳٩٥


 

هی هی هی ... بزرگ شدیم ...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ۱۳٩٢


 

چه قدر دلم می خواهد بعضی هایتان را ببینم و بعد همه باهم، انگار نه انگار که سالی، ماهی، روزی گذشته است، در همان روزهای خوب به رستورانی در خیال و خاطره برویم و به یاد هم بیاوریم که می توانستیم چه قدر با هم قهقهه بزنیم و اشک بریزیم جای کشتن وقت.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠


دوباره

خوب حالا که این آلن گور به گور شده گودرمان را گرفت و فیس بوک را هم که هر کس تا به حال بهش سلام کرده ای می بیند و پلاس هم که چنگی به دل نمی زند، خوب شاید ناراضی هم نیستم از این که برگشتم اینجا. انگار کن دارم انگشتم را می کشم روی گرد و خاک ظرفهای قدیمی بوفه یک قصر متروک، صدای پایم را می شنوی روی پله های پیچ در پیچ و کف پوش چوبی جا به جا ترک خورده و شکم داده از نم و غم تمام این سالها؟ از آخرین باری که اینجا چیزی از دل نوشتم بعضی ها رفته اند، بعضی ها عاشق شده اند، بعضی ها مرده اند، و من هنوز، هنوز همان من ِدر جستجوی آن نمی دانم چی که دستم را دور گردنش بیندازم و دوش به دوش هم راه برویم در خلوت خانه و خیابان و خرابات. دلم نوشتن می خواست. نوشتم. خالی شدم. این درد بی درمان علاج ندارد. سرم را به سنگ هم بکوبم می بینم دارم از خون نقشی می کشم از واژه های سرگردان و محبوس در سرم که خودشان را ول می دهند جلوی چشمانم. کاش باز بتوانم اینجا بنویسم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠


خیشخانه

ماهنامه ادبی خیشخانه

نمی دانم دقیقا چند روز می گذرد از روزی که برای اولین بار حرف نشریه درآوردن را زدیم. آن روز فکر نمی کردم بشود. حتی الآن هم که رسما افتتاحش کردیم، مرتب f5 را می زنم که مطمئن شوم خواب نمی بینم. قبلا می گفتم عاشق ادبیاتم. حالا می گویم دیوانه وار و مستانه ادبیات را دوست می دارم. آنقدر که به خاطرش حاضرم توی این مملکت بلبشو زندگی کنم و بخوانم و بنویسم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩


غلط

می گوید به این جور طرح ها می گویند غلط. چیزی نیست که تو هر مغازه ای پیدا کنی یا تولید انبوه شود. قیمت هم ندارد. معمولا آنقدر توی مغازه می مانند تا یکی پیدا شود و گوشه فرش را بگیرد. بعد طرف خودش قیمت را به فروشنده یک‌طوری می فهماند. می گوید عروس دختر، باید آنقدر بگردی که فرشت را پیدا کنی، اردبیل باشد یا قوچان، بختیاری یا ترکمن، بالاخره پیدایش می کنی.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩


بد

بدترین حالتش وقتی است که تو نمی توانی به طرف بگویی حق نداری ناراحت باشی یا همه از این مشکلات دارند یا بابا این که چیزی نیست و این ها. حتی نمی توانی بگویی می فهمم چون که هم خودت هم طرف خوب می دانید که نمی فهمی، اگر هم بفهمی حس نمی کنی یا چی. مجبوری عین سگ خفه خون بگیری و هی بغض کنی و هی هیچی نتوانی بگویی و هی به طرف حق بدهی ناراحت باشد و هی ته مه های دلت بی این که بخواهی خدا را شکر کنی که جای طرف نیستی و ... از این حرف ها دیگر. تازه بدانی که طرف هم با همه غصه اش، نا امیدانه منتظر است یک کوفتی از دهن تو دربیاید که یک کم دلش آرام بگیرد. اما دریغ از یک کلمه. حس گند مزخرفی است.

****

بعضی شبها می شود که وقتی به روزش فکر می کنی باورت نمی شود این خودت بوده ای که آن کارهای مسخره را کرده ای، آن حرفهای چرند را گفته ای یا آن فکرهای مزخرف از سرت گذشته است.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٩


رنگ

من مستقیمن زیر دست مادرم تربیت شدم. بعضی وقتها که بعضی ها ازم می پرسن چی شد که تو اینطور از آب درآمدی، یادم به روزهای کودکی ام می افتد، که تقریبن می شود رد تمام عصیانگری هام را توش پیدا کرد. مثلن همین رنگ کردن در و دیوار. همین که دلم نمی خواهد در و دیوار خانه ام را بدهم دست نقاش، که می دانم سر آخر مثل خودم نمی تواند رنگ بزند دیوارها را. یادم می آید کوچک بودیم من و برادرم، آنقدر که دستمان به بالاتر از کمر دیوار نمی رسید. مامان را یادم می آید که یک روسری کهنه می انداخت روی سرش، لباس کهنه هایش را می پوشید و با یک قلم موی بزرگ، می افتاد به جان دیوارها. الآن دستهایش جان آن موقع ها را ندارد، والا شک ندارم می گفت بیا برویم دیوارهای خانه ات را خودمان رنگ کنیم. من و وحید هم دو تا قلم موی کوچک می گرفتیم دستمان و روی دیوار نقاشی می کشیدیم. مامان می گفت قلم مو را چندین بار روی دیوار بکشید و برگردانید که رنگ شره نکند. کاردک بتونه را یادم می آید توی دستهای مامان که سوراخهای دیوار را از نقاشهای حرفه ای بهتر پر می کرد. رنگ را هم خودش می ساخت. چند تا رنگ را قاطی می کرد تا آنی بشود که می خواست.
حالا من هم همینم. دلم لک زده برای قاطی کردن رنگها و کشیدن قلم مو روی دیوار، نه از این اسفنجی های جدید، از همان مویی ها که بچه بودیم داشتیم، حالا خوب می دانم قلم مو را چه طور روی دیوار بکشم که شره نکند. مامان بهم یاد داده بود.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩


سور‌ه‌ی مرگ، آیه‌ی چندم

و همانا بهترین شما آن‌هایی هستند که پیش از آن‌که طوری شود که دیگر نتوانی ببینیشان، خودشان کاری کنند که هرگز دلتنگشان نشوی. و ما خیلی خفنیم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩


ما را ببخش خیابان بلندم که چراغ هایت در قطرات خون روشن می شوند

«پس نام

چندان فرقی نمی کرد

امیرآباد، کارگر.»

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩