داستانگویی

«من هرگز دیگر چنین لذتی را در کار خلق و آفرینش نچشیده‌ام، لذت آن زمانی که نخستین (و از نظر ادبی، مزخرف‌ترین) داستانم را سرهم بندی می‌کردم، داستانی درباره‌‌ی عشق بی حد و حصر دانشجویی به نام یرژی به اتکای تو دل برو، نجیب، شریف، اما معلول. من صحنه‌هایی جان‌سوز از سوء تفاهم خلق کردم، و هزار مانع سر راه و خیال آن دو گذاشتم (که همه به شادمانی برگذشتنی بوده) تا سرانجام بتوانم همه را به وصال برسانم. تا بدینجا همه چیز بر وفق مرادم بود و شاد بودم. من یک رمان عشقی بزرگ نوشته بودم که در ذهنم و تخیلم می گذشت، و در خلال آن، چیزی را تجربه کرده بودم که در واقعیت برایم پیش نیامده بود. من هم به همراه قهرمانان داستانم از شدت احساسات نفسم به شماره می افتاد. وقتی سال‌ها بعد صحنه‌های این داستان را می‌خواندم، می دیدم که در آن‌ها هیچ چیزی از احساسات نیرومندی نیست که در آن زمان تنم را به لرزه می انداختند. آنچه بر جای مانده بود اندکی احساسات آبکی و اندکی مهارت ادبی قلابی به وام گرفته بود. داستانگویی هم قاعده و قانون خودش را دارد که می‌تواند در تضاد با عواطف داستانگو قرار بگیرد. تراژدی نویسندگانی که به اجبار می نویسند و نویسندگان ضایع، این است که غالبا همه داراییشان را در اثرشان می ریزند، اما در خود اثر رد و اثری از این نیست. بعدها فهمیدم که نوشتن پیچیده‌تر از آنی است که در نگاه اول به نظرم رسیده بود. جای خوشبختی است. اگر چنین نبود، جهان نویسندگان بسیار بیشتری از اکنون می‌داشت، و زیر بهمن اوراق چاپی دفن می شد، که البته می تواند یکی از پایان‌هایی باشد که در انتظار جهان است.»

                                        از:  روح پراگ/ایوان کلیما/خشایار دیهیمی/نشر نی

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ دی ۱۳۸۸


انقلاب

یک تصویر بی‌نظیر توی این «داستان دو شهر» ِ دیکنز بود که هنوز توی ذهنم مانده. قوت توصیف این صحنه به قدری زیاد است که گاهی یادم می‌رود که توی کتاب خواندم‌اش و فکر می‌کنم جزئی از خاطراتم بوده است.

کلیت صحنه این طور است:

رو به روی میخانه‌ی دفارژ - از مکان‌های اصلی داستان - بشکه‌ی شراب روی زمین می‌افتد و می‌شکند. مردم فقیر و گرسنه از تمام نقاط محله جمع می شوند و شراب سرخ را از روی زمین و توی چاله ها سر می کشند و می‌مکند...

حالا وقتی این تصویر آزاردهنده‌ی ناتورالیستی را می گذاری کنار توصیف‌هایی که از جریان انقلاب و سر زدن‌های بی‌شمار آن زمان می دهد، وای اصلا چه بگویم، آدم دلش می‌خواهد تعظیم کند.

یا آن وقتی که عدالت‌خواهان گذشته را در جایگاه عدل می‌بینیم و می‌فهمیم که از قبلی‌ها به غایت خونخوارتر بوده‌اند...

هر روز بیشتر و بیشتر از دیروز می فهمم چرا فقط ادبیات است که می‌تواند این‌طور شیفته‌ام کند.

حرف آخر: می خواهم شاهنامه بخرم. کسی می‌تواند کمک‌ام کند؟ از چاپ‌هایی که تو کتاب فروشی‌ها پیدا می‌شود کدام بهتر است؟ چاپ مسکو کجا پیدا می‌شود و قیمت‌اش در چه حدودی است؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸


 

الآن فهمیدم "یه ماهی انگار که یه کپه دوزاری" یعنی چی.

چه قشنگ.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸


night

"It is awfully easy to be hard-boiled about everything in the daytime, but at night it is another thing."

                                                        The Sun Also Rises - Ernest Hemingway

این رمان را دریابید. یک ترجمه‌ی عهد بوقی ازش هست که چنگی به دل نمی‌زند. اما اصلا چه می‌گویم؟ همینگوی زبان اصلی چیز دیگری است.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸


آنا کارنینا

آن قدر این کتاب شیفته‌ام کرد که اصلا نمی دانم از کجا بگویم. از این که الآن کلاس و درس و کار و زندگی را ول کرده‌ام و نشسته‌ام اینجا ازش بخوانم و بنویسم و باز دلم آرام نمی‌گیرد؟ یا از این که دیروز احساس می‌کردم منم که زیر چرخ های قطار می‌پرم و از خودم می‌پرسم:"برای چه؟ من دارم چه کار می‌کنم؟" از این که دیگر دلم نمی‌آید حتی سراغ کتاب دیگری بروم و حالا حالا ها می دانم کتاب ها بهم نخواهند چسبید؟ یا از این که اصلا نفهمیدم هزار صفحه کتاب را چه طور خواندم؟

چند روز پیش که رفته بودم اختران کتاب بخرم از آقا مهدی پرسیدم کتاب جدید نیامده، به بالا، قفسه کتابهای کلاسیکش، اشاره کرد و گفت اینها را بخوان، اینها را آدم سالی یکبار باید از اول بخواند. الآن می‌بینم واقعا همین طور است. این کلاسیکها دنیای عظیمی هستند که آدم را غرق خودشان می کنند. وقتی می روی توشان دیگر دلت نمی خواهد بیایی بیرون و این کتابهای کوچک کمتر از ١٠٠ صفحه ای که هر کس وبلاگش می گیرد تازگی ها در می آورد به نظرت حقیر و ناچیز می آیند.

وای اصلا نمی دانم چی بگویم. سراپا شورم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸


عروسی

چرخش دامن‌ام را یادم می آید و نگاه تو را، که بالاتر از نگاه من بود و باید سرم را بالا می گرفتم که ببینمش. لبخندهای شاد و مهربان بچه‌ها بود و دستی که هر از چندگاهی بازویم را می گرفت و می کشید وسط فرش کهنه، که پیر زن، که خیلی پیر بود و خیلی زنده، صافش می کرد برای زمین نخوردن جوان ها. بغض سرخوشانه‌ی عروس بود توی لباس خیلی سفیدش و نگاه های مبهوت داماد. نگاههای ما بود به هم. به همه. انگار توی دلمان بگوییم یادمان هست هنوز، ولی امشب را بگذارید غرق شویم توی این دریای شاد چین های دامن ها و تق و تق کفشهای پاشنه بلند و برق کراوات ها و چشمهای خیس.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸


همینگوی

 

اما میان همه‌ی لذت‌های دنیا، لذت خواندن داستان‌های کوتاه همینگوی، آن هم به زبان اصلی، اساسا چیز دیگری است. هم آغوشی با این کلمات، خودِ خودِ کلماتی که همینگوی توی داستانهاش کار گذاشته... وای اصلا چه بگویم. بی نظیر است. داستان "A Clean, Well-Lighted Place" را که می خواندم دیدم فقط با تکرار آهنگ واژه‌ی nada توی گوش‌ات است که می فهمی با خواندن ترجمه های شکسته بسته‌ی فارسی هیچی از لذت رقص واژگان همینگوی توی متن، و معنی و مفهوم این کلمات درک نکرده ای. هی فلانی! به خاطر هدیه کردن این لذت بزرگ به من هزار تا تشکر بهت بدهکارم!

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸


غم

لحظاتی هست که غم دیگری غم تو می شود، از توی گوشَت می آید تو، می رود توی سرت، یک دور می زند، بعد می آید پایین، دستها و پاهات را می گیرد، عضلاتت شل می شود، می رود توی رگهات، همه جا را پر می کند و آخر سر می رسد به قلبت، حسابی فشارش می دهد و آهی می شود. از دهانت می آید بیرون. بیرون که نه. می رود توی هوا، و همه جا پر می شود از غم تو، که غم آن دیگری بوده و حالا مال تو هم هست.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸


.

دیدی عزیزم؟ یکی دیگر هم ترکید. تو که نمی‌گذاری من هم بترکم ها؟ یک کم سوزنت را می‌گیری آن طرف تر؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸


باران که ببارد...

ببینی کاکتوس هام باران را دوست دارند؟ گلدان کوچکه را برداشتم گذاشتم پشت شیشه. روش را نقاشی کرده اند و کاغذ چسبانده اند. خراب می شود. سر کاکتوس بلنده را هم که داشت کنده می شد و یک جور غم انگیزی خم شده بود روی شاخه های دیگر بریدم گذاشتم تو خاک. ریشه می دهد می گویند. حالا نشسته ام اینجا و صدای رعد و برق را گوش می کنم. منتظرم ببینم باران بالاخره می بارد یا نه، و اگر ببارد کاکتوس هام را خراب می کند؟ دیشب خانه نبودم که باران آمد. خانه که رسیدم غصه ام شد. کسی حواسش بهشان نبوده. کدو تزیینی ام هم که دزدکی چیدمش دارد می گندد. آه باغبان گرفته است ام انگار. ابی هم که دارد می خواند، بلند و فکر دل ما را نمی کند. کاکتوسها خانه شان صحراست. ببینی باران که بیاید غریبی می کنند؟ تیغ کاکتوس رفته تو دستم. خوش دارم باهاش بازی کنم و درش نیاورم. سوزش ملایمی دارد که دوستش دارم. مامان که خانه نیست و وحید هم که خواب است و ... بروم چای بریزم برای خودم. کاکتوسها که چای خور نیستند.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸