با تبادل لینک موافقی؟

من بچه‌ام. سن و سال و قد و هیکلم را نمی گویم ها! مرامم بچه‌گانه است. عین بچه‌ها وقتی یک چیز نو می خرم یا خودم درست می کنم دوست دارم به همه نشانش بدهم. این طوری است که وقتی داستان می نویسم همان فرداش با ذوق و شوق پرینتش را می برم برای دوستانم، و به هر کس که فکر می کنم دوست داشته باشد داستانم را بخواند می دهم. راجع به کتاب هم همین طور است. کافی است چشمم یک کتابی را بگیرد. از همان فرداش راه می افتم توی دانشگاه و هر جا که راهم می افتد، کتاب را می گیرم دستم و به هرکس می توانم نشانش می دهم. مدام ازش حرف می زنم و تو وبلاگم (که بیشتر شبیه دفتر یادداشت و چرکنویس است) راجع بهش می نویسم. هر چه قدر که بتوانم و ازش فهمیده باشم. دوست دارم همه‌ی آدمها بخوانندش و لذتی را که من از خواندنش برده‌ام احساس کنند. تو اینترنت هم هر وقت وبلاگی می بینم که نثرش، چارچوب نوشته‌هاش، حتی قالبش را دوست داشته باشم در ابعاد وسیع تبلیغ می کنم. تبلیغات پول می خواهد، پیگیری می خواهد. نشریه چاپ کردن تو ایران آدم عاشق می خواهد! تازه آدم عاشق شکم سیر. من شیفته‌ی ادبیاتم. هر چیزی را هم که به داستان و ادبیات مربوط می شود عاشقانه دوست می دارم. به خاطر همین است که دوست دارم این چیزها را با آدمهایی که دوست دارم تقسیم کنم. دوست دارم آدمها داستان بخوانند. دوست دارم همه جا حرف از ادبیات و داستان باشد. به گمانم کاری که از دست من یکی بر می آید همین است. تبلیغ مفت و مجانی، آن هم از دل و جان. اگر کتبی نمی شود از دنیای داستان خبر گرفت، شفاهی و توی اینترنت که می شود. من که کسی را نمی شناسم، ولی شما که می شناسید از همین بازی اینترنتی ها راه بیندازید. مثلا قرار بگذارید هر کس یک داستانش را بگذارد توی وبلاگش. یا هر کس بهترین داستانی که خوانده و تو اینترنت نیست تایپ و آپلود کند. چه می دانم، داستان دسته جمعی بنویسیم. یا همه روی یک موضوع واحد کار کنیم و بعد نتیجه را بگذاریم توی وبلاگهامان. من حاضرم همه جوره این حرکتها را در ابعاد وسیع تبلیغ کنم. بوی خوش داستان که بهم می خورد مدهوش می شوم. دیگر خودم نیستم، عاشقم، دیوانه‌ام، مستم.
فقط جان مادرتان، جان هر که دوست دارید بنویسید. فقط بنویسید. هر چه که شد. به درک که چاپ نمی شود. به درک که مجوز نمی گیرد. گور پدر هر کس که می خواهد ما را از این شراب ناب محروم کند. فکر بد نکنید. ادبیات را می گویم.
راستی، این الآن به ذهنم رسید. ملت می ترسند داستانهایشان به تاراج برود. صد البته وبلاگ جای نا مطمئنی است. اما ایمیل کمتر این طور است. می شود یک لیست ایمیل خوب پیدا کرد که آدم داستانش را برایشان بفرستد، یا گروه اینترنتی، یا... چه می دانم. خودم هم حالم به هم می خورد از این دست و پا زدن ها. این راهش نیست، ولی خوب، آدم می تواند امید داشته باشد که اوضاع بهتر شود. در خانه‌ی ریاست ج م ه و ر ی همیشه روی یک پاشنه نمی چرخد. بالاخره پاشنه عوض می شود. آرزو که می توانم بکنم. نمی توانم؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٧