دوباره

خوب حالا که این آلن گور به گور شده گودرمان را گرفت و فیس بوک را هم که هر کس تا به حال بهش سلام کرده ای می بیند و پلاس هم که چنگی به دل نمی زند، خوب شاید ناراضی هم نیستم از این که برگشتم اینجا. انگار کن دارم انگشتم را می کشم روی گرد و خاک ظرفهای قدیمی بوفه یک قصر متروک، صدای پایم را می شنوی روی پله های پیچ در پیچ و کف پوش چوبی جا به جا ترک خورده و شکم داده از نم و غم تمام این سالها؟ از آخرین باری که اینجا چیزی از دل نوشتم بعضی ها رفته اند، بعضی ها عاشق شده اند، بعضی ها مرده اند، و من هنوز، هنوز همان من ِدر جستجوی آن نمی دانم چی که دستم را دور گردنش بیندازم و دوش به دوش هم راه برویم در خلوت خانه و خیابان و خرابات. دلم نوشتن می خواست. نوشتم. خالی شدم. این درد بی درمان علاج ندارد. سرم را به سنگ هم بکوبم می بینم دارم از خون نقشی می کشم از واژه های سرگردان و محبوس در سرم که خودشان را ول می دهند جلوی چشمانم. کاش باز بتوانم اینجا بنویسم.

/ 7 نظر / 15 بازدید
.

به به .خیلی خوبه. چه عجب خدایا زودتر نسل فیس بوک رو هم کلا بردار تا این جوانان به خانه و زندگی و وطن اصلیشون بازگردند. آمین

من

می تونی از دوباره بنویسی قوییییی باش قوییییییییییییییی

عطیه

چه خوب..من هم واقعا هیچ کجا را مثل نوشتن در وبلاگ نپسندیدم.

سعیده

بنویس خانمی...من سه چهارسال پیش وبلاگت رو مدام سر میزدم و دوس داشتم لحن حرفاتو صداقتشو بچگی معصومانه شو...بنویس بقول تو نمیدونم بعد این همه سال وسط خاطرات این همه قدیمی دنبال چه میگردم

مجید محمد پور

سلام دوست عزیز ! مطالبتان را تا حدودی که وقت اجازه میداد خواندم . بدون تعارف قلم زیبائی دارید . پیروز و پایدار باشید

محمد همتی

یاد این وبلاگ به خیر! چه خوب که هنوز هست! این روزا می بینم بعضی چیزا مونده سر جاش خوشحال می شم. ذوق می کنم.