رنگ

من مستقیمن زیر دست مادرم تربیت شدم. بعضی وقتها که بعضی ها ازم می پرسن چی شد که تو اینطور از آب درآمدی، یادم به روزهای کودکی ام می افتد، که تقریبن می شود رد تمام عصیانگری هام را توش پیدا کرد. مثلن همین رنگ کردن در و دیوار. همین که دلم نمی خواهد در و دیوار خانه ام را بدهم دست نقاش، که می دانم سر آخر مثل خودم نمی تواند رنگ بزند دیوارها را. یادم می آید کوچک بودیم من و برادرم، آنقدر که دستمان به بالاتر از کمر دیوار نمی رسید. مامان را یادم می آید که یک روسری کهنه می انداخت روی سرش، لباس کهنه هایش را می پوشید و با یک قلم موی بزرگ، می افتاد به جان دیوارها. الآن دستهایش جان آن موقع ها را ندارد، والا شک ندارم می گفت بیا برویم دیوارهای خانه ات را خودمان رنگ کنیم. من و وحید هم دو تا قلم موی کوچک می گرفتیم دستمان و روی دیوار نقاشی می کشیدیم. مامان می گفت قلم مو را چندین بار روی دیوار بکشید و برگردانید که رنگ شره نکند. کاردک بتونه را یادم می آید توی دستهای مامان که سوراخهای دیوار را از نقاشهای حرفه ای بهتر پر می کرد. رنگ را هم خودش می ساخت. چند تا رنگ را قاطی می کرد تا آنی بشود که می خواست.
حالا من هم همینم. دلم لک زده برای قاطی کردن رنگها و کشیدن قلم مو روی دیوار، نه از این اسفنجی های جدید، از همان مویی ها که بچه بودیم داشتیم، حالا خوب می دانم قلم مو را چه طور روی دیوار بکشم که شره نکند. مامان بهم یاد داده بود.

/ 2 نظر / 11 بازدید
ف.ف.

به استحضار می رسانیم ،کودکی نویسنده در آن لوگوی شگفت وبلاگ مشهود بوده . احتیاج به هیچ شرح اضافه ای نمیباشد!!

grotesque

یاد دادنِ رنگ کردن دیوار خودمان فلسفه ی جالبی دارد ... تجربه ی مشترکی است .